بسم رب شهدا وصدیقین

در  کرانه تاریخ آنجا که مردانی قد برافراشته اند تا در اوج قله ایثار پرچم عزت وشرف بر افرازند ستا رگان درخشانی را می بینیم که همانند شهابی روشن آسمان ظلمت وتیرگی را در هم میشکند و به پهن دشت نور میرسند اینان وابستگان وادی نورند واینان مصا دیق بارز رجال صدقوینداینان مرغان آغشته به خونی هستند که اوج پروازشان ملکوت اعلاست وپیامشان شرف وآزادگی واسلام وایمان است وخدا میداند که چه عاشقانه ترانه عشق را سرودند وچه با شکوه به اوج لقاء خدایی رسیدند اینان قلب  تاریخ اند از این عارفان وسالکان گلی از گلزار هستی روید ودر اوج شکوفایی آنچه را که در دنیا داشت نثار معشوق کرد.

او مردی از دیار شهادت بود او شکوهی به ترانه بهار در دل داشت وصفایی به لطافت نسیم سحری او اوج عرفان ومعنویت بوداو تمامی ایمان بود ودر افق سرخرنگ زندگی پر شکوهش با خط سرخرنگ شهادت نوشته شد وبر ملکوت اعلا نام پر شکوه (عباسعلی خادمی)نقش بست

در طلوع یک آفتاب بود که در صبحگاه عطر آگین در بستر زمان درخشید ودر غروبی افق گونه به خون نشست وچه خوب است گذری کوتاه بر زندگی این مرد داشته باشیم

یکی از روزهای سال 1339 هجری شمسی در گوشه ای از این کره خاکی جوانی پا به عرصه وجود گذاشت که نامش را عباس گذاردند دوران کودکی او همراه با رنج ومشقت سپری گشت ونهال وجود کوچک او با مشکلات زندگی بارو شد پدرش کشاورز ساده ای بود که با سختی روزگار یگانه فرزندش را تامین میکرد او فرزندش را در سختیها میپروراند تا اسوه مقاومت در وجودش شکل گیرد و جوهرهی مبارزه درونش استوار گردد گویی آینده فرزندش را میدید که میبایست باسختیهای بسیاری مبارزه میکرد گویی زمانی را میدید که فرزندش درگیرو دار حق علیه باطل پرچمدار گروه حق میبایست باشد او به خوبی در یافته بود که فرزندشرا آنچنان که میبایست باید تربیت کند که سرباز خوبی برای اسلام باشد و بدین ترتیب دوران کودکی او سپری گشت آنگاه پا به محیطی بازتر گذاشت مشغول تحصیل شد که دوران تحصیلات را تا دیپلم با موفقیت طی نمود در دوران دبیرستان وی که مقارن با انقلاب شکوهمند اسلامی ایران بود شور و شوق عجیبی را برایش به ارمغان آورد تاخود را بیازماید وبرای آینده انقلاب استوار تر گرداند عباس جوان هر چه جلوتر میرفت پخته تر و با تجربه تر میشد او در یافته بود که میبایست از تمامی فرستهای زندگی اش در جهت بارور ساختن اهدافش که حمایت و یاری انقلاب بوده است استفاده کند یارانش به خوبی میدیدند که عباس با چه حرارتی در گیرودار مبارزات و حملات که علیه مزدوران صدامی انجام میگیرد مردانه میرزمد و پیشاپیش قراولان آزادی آهنگ فتح ورهایی سر میدهد او با چنین روحیه عظیمی چون سیل خروشانی دیگران را به دنبال خود میکشید و بدین ترتیب دوران خدمت وی سپری گشتپس از اتمام خدمت مقدس سربازی او که دیگر راه خویش را یافته بود نمی توانست آرام بنشیند و تماشاگر هجوم صدامیان باشد او بیشتر ترجیح میداد که با دشمنان بجنگد تا در رختخواب رفاه و آسایش غوطه بزند . لذا با توجه به عشق و علاقه ای که نسبت به سپاه پاسداران و انقلاب اسلامی داشت به خیل عظیم سپاهیان حضرت مهدی (عج)در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان اقلید پیوست تا در دوران بلوغ فکری و معنوی خود را به کمال رساند عباس که چهره ای بسیار جذاب و گیرا داشت توام با خلوصی که در رفتارش و کردارش دیده میشد در همان اوایل ورود به سپاه محبوبیت خاصی رادر بین برادران همرزمش بوجود آورد بنحوی که در دوران آموزشی سپاه به عنوان فرمانده گردرن آموزشی انتخاب گردید و این عامل خود تاثیر عجیبی در شخصیت واقعی او در بین همرزمانش بر جای گذاشت و او را بیش از پیش الگو و سرمشق یارانش قرار گرفت .

پس از گذراندن دوران آموزشی در عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اقلید مشغول خدمت شد اما روح عارفانه و ناارام وی علیرغم حضورش در سپاه پروازی به سوی جبهه داشت وسرانجام دیری نپایید که به جبهه اعزام شد ودر انجا به عنوان معاونت ادوات امام سجاد (ع) مشغول به خدمت شد ذدر مدت هفت ماهی که در جبهه بود در عملیاتهای محرم و والفجر مقدماتی شرکت داشت و نمونه ایثار و مبارزه و شجاعت و شهامت بود . آنگاه به اقلید برگشت و مجدادا در سپاه در قسمت ارزیابی مشغول شد در دوران کوتاه وی در سپاه و با توجه به احساس مسئولیتی که در ارزیابی نیروهای مخلص ودر خط امام داشت بسیاری از نیروهای متعهد و خوب را جذب سپاه نمود و خدمات شایسته ای در ردیابی نیروهای مخلص داشت .تا اینکه بار دیگر در دوم مرداد ماه سال شصت و دو هجری شمسی به خیل سپاهیان نور علیه ظلمت پیوست ودر گروهان 106 ادوات لشکر 19فجر مشغول خدمت شد .محبوبیت وکارایی عباس تا آن حد مسئولین را تحت الشعاع قرار داده بود که دیری نپایید که مسئولین او را به عنوان معاونت دوم ادوات لشکر منسوب نمودند .وی در رزم بی امان سلحشوران اسلام در عملیات خیبر شرکت فعال داشت و پس از اینکه یار دیرین خود غلامرضا کرامت مسئول مستقیم ادوات لشکر را در منطقه عملیاتی سومار از دست داد بعنوان معاونت اول ادوات لشکر منسوب شد .وی از محدود افرادی بود که عشق و علاقه اش به جبهه و جنگ خواب و خیال را از او ربوده بود و هیچگاه دیده نشد گرد خستگی بر قلب او بنشیند و با روحیه ای عجیب برادران را تقویت مینمود با فرا رسیدن عملیاتهای بدر و قدس شرکت فعال خود را به حد کمال رسانید ودر عملیات پیروزمند والفجر هشت آنچنان رشادتی از خود نشان داد که مدال افتخار را از دست فرمانده لشکر برادر حاج نبی رودکی با تشویق نامه ای که برایش فرستادند دریافت نمود .اما اواین مدال افتخار را که اولین قدم رضایت مسئولین قلمداد میشد بعنوان اولین قدم رضایت خداوند تلقی نمود در حالی که به دنبال رضایتی بود تا مصداق آیه(( رضی ا... عنه ذالک لمن خشی ربه)) گردد او که مرغ دلش در هوای دیگر میسوخت چون پروانه دور شمع وجود هستی میگشت که در او فنا گردد و به لقا ا... برسد . او قبل از هر چیز عاشق رضایت خداوند بود او که درس ایثار را از مولایش حسین ابن علی(ع) به ارمغان گرفته بود سر انجام یک سال بعد از عملیات کربلای چهار و پنج شرکت کرد و به عنوان سربازی گمنام در سمت معاونت ادوات لشکرهنگامی که میرفت تا در امتداد جاده (شلمچه_بصره) در کنار رود حسجان به نیروهای مبارزگردر خط سرکشی کند آتش شدید دشمن نبردی سرنوشت ساز را برای عباس به ارمغان آورد .

آنروز روز بسیار خوبی برای عباس بود چهره اش همانند خورشید میدرخشید صدای غرش توپها و سلاح های مختلف عباس را به یاد چکاچک شمشیرهای صدر اسلام می انداخت . او بسیجی های جان بر کف را میدید که چون یاوران حضرت رسول (ص) بر خصم زبون یورش برده و مردانه درخون خویش غوطه می خورند براستی که او از دور صذای حسین (ع) را میشنید که با برادرش عباس آخرین وداع را زمزمه میکند . چهرهی زیبای قمر بنی هاشم عباس را در هاله ای از نور فرو برد و به ناگاه در حالی که مردانه بر کفار بعثی یورش میبرد کبوتری سفید از کالبد خاکیش پرواز کرد ودر پهندشت آسمان بیرق سبزی را که بر کرانه افق نقش بسته بود تماشاگر شد که بر رویش بات خط سرخ شهادت نوشته بودند که عباسعلی نیز به خیل شهدا پیوست و عباس روح بلند خویش را در فضای ملکوت اعلا میدید که فریاد فرشتگان سرود :(یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الا ربک راضیه مرضیه فدخلی فی عبادی وادخلی جنتی)را سرمیدادند و لبیک گویان به پیشواز میشتافتند لبخندی زیبا در آخرین دقایق چهره عباس را پوشانید و خورشید وجودش به ابدیت پیوست.

 

گفتم چونی گفت دگرگون از عشق

گفتم دل تو گفت که گلگون از عشق

گفتم هدفت گفت به او پیوستن

گفتم که رهت گفت که پر خون از

عشق

عباس عزیز از خود گسستن وبه حق پیوستنت مبارک باد

نویسنده:رستگار

/ 0 نظر / 21 بازدید