پدر از فرزند می گوید

پدر شهیدان زین الدین درباره چگونگی اطلاع از خبر شهادت فرزندانش می گوید:

 

ابتدا به من گفتند:«‌مجید» مجروح شده است، بیایید، برویم بیمارستان. ما سوار ماشین شدیم، بعد گفتند، عکس «‌ مجید» را می خواهیم، تا گفتند عکس را می خواهیم، نفهمیدم که شهید شده، گفتم:« انا الله و انا الیه راجعون» . برگشتیم در خانه و من داخل شدم و با یک سیاستی به حاج خانم گفتم: یک عکس مجید را می خواهیم پیدا کنیم و دم  دست داشته باشیم؛ امشب برای ما مهمان می آید، اینها یک دختر دارند می خواهم این عکس را نشان او بدهی تا بعدا به خواستگاری برویم. تمام آلبومها و هر جایی که احتمال داشت را گشتیم، هیچ عکسی را پیدا نکردیم،‌ در سفر آخرش، همه عکسها را خودش جمع کرده بود. در آخر روی دیپلمش یک عکس بود ما آن را برداشتیم. این کارها را به آنها دادم، آنها دور زدند تا مرا میدان شهدا پیدا کنند و بروند، توی راه گفتند: اگر این «‌ مجید» نباشد و « مهدی » باشد، شما برایتان فرقی می کند. من گفتم : «‌انا الله و انا الیه راجعون» ....

به خانه برگشتم، به تدریج خبر شهادت «‌مجید» را دادم. دو روز بود که تلفن ما را قطع کرده بودند، معلوم بود تلفن ما را قطع کرده اند تا این خبر، ناگهانی به ما نرسد، گفتیم: بیایید تلفن ما را وصل کنید و آمدند تلفن را وصل کردند. با شهرستان تماس گرفتیم و به فامیلها خبر دادیم، ولی گفتیم: حاج خانم فقط خبر« مجید» را می داند. شب خانه ما شلوغ شد وخیلی ها آمدند و آخر شب، کم کم رفتند و ما دوباره تنها شدیم. من خسته شده بودم، می دانستم الان دوباره افرادی می آیند، این بود که توی اتاق مشغول استراحت شدم، همین طور که خوابیده بودم، صدای ضربان قلبم را می شنیدم، یک چنین حالتی داشتم. حاج خانم هم بی تابی می کرد و نمی گذاشت آرام بگیریم. من همین طور بلند، طوری که حاج خانم بشنود دعا کردم گفتم:«‌ خدایا جای این را به ما نشان بده تا ما آرام بگیریم» این کلام من خیلی اثر داشت، مثل این که همانجا مستجاب شد، حاج خانم آرام شد و من هم خوابم برد...

صبح خانم « آقا مهدی » آمد، شروع کرد به گریه، او گریه کرد و ما گریه کردیم، حاج خانم گفت: « چه خبر؟‌ چرا به من نمی گویید؟ »‌ آن موقع بود که فهمید، « آقا مهدی» هم شهید شده است.

عصر هم ، جنازه ها را آوردند، ما و حاج خانم به سرد خانه رفتیم و جنازه ها را دیدیم. صبح روز بعد،‌شستیم، کفن نو کردیم،‌کفن کربلا آورده بودیم برای خودمان، پوشاندیم به پسرهایمان. و اینچنین در 29/8/1363 به درجه رفیع شهادت نائل شدند.

 باغ ارغوان

تو بالا می روی،‌بالا

تو را هرگز نفهمیدند تو را ای سوره یاسین

نه ابرو باد پاییزی نه باران های فروردین

تو رفتی و به دنبالت غمی روئید در جانم

پس از تو می کشم با خود دلی خسته، سری سنگین

برای آنکه برگردی به سمت سبز نخلستان

تمام آسمان آنشب دعا می خواند و من، آمین

خلاصه می شود در تو، بهارستانی ا ز غیرت

که ا ز عطر حضورت شد فضای شهر عطر آگین

تو ای بالانشین! امشب مرا با خود ببر، اما

تو بالا می رود بالا، و من پایین تر از پایین

هنوزم شعله می بارد به دامان غزل هایم

غم هجر جهان آرا، تب اندوه زین الدین

/ 1 نظر / 16 بازدید
جعفر

امیدوارم موفق باشی